تبلیغات
پیروزی یعنی خواستن

ms293

اگر این پست و داری مشاهده میکنی بدون که من همیشه به یادتم و خواهم بود  و تنها شریک زندگی من تو خواهی بود و تا اخرش صبر میکنم الانم دارم راه و هموار میکنم دوست دارم فقط خواهشا حرفای دروغ و باور نکن




[ یکشنبه 16 دی 1397 ] [ 04:17 ب.ظ ] [ میثم نامداری ]

ابر جمله

انوشیروان ساسانی به خاطر پیرزنی که حاضر نشدخانه اش
رابفروشد دیوار کاخ کسری  را کج بنا کرد. 
 
یکی از بزرگان از او پرسید این کجی از بهر چیست؟
انوشیروان گفت: این کجی از راستی ماست 
 


[ یکشنبه 16 دی 1397 ] [ 04:14 ب.ظ ] [ میثم نامداری ]

با اب طلا نوشت

یعقوب لیث صفاری 
شبی هر چه کرد ؛ خوابش نبرد ، 
غلامان را گفت : حتما به کسی ظلم شده ؛ او را بیابید. 
پس از کمی جست و جو ؛ غلامان باز گشتند و گفتند :
سلطان به سلامت باشد ، دادخواهی نیافتیم .
اما سلطان را دوباره خواب نیامد ؛ پس خود برخواست
و با جامه مبدل ، از قصر بیرون شد ؛
در پشت قصر خود ؛ ناله ای شنید که میگفت خدایا : 
یعقوب هم اینک به خوشی در قصر خویش نشسته و در
نزدیک قصرش اینچنین ستم میشود ؛ 
سلطان گفت : چه میگویی؟
من یعقوبم و از پی تو آمده ام ؛ بگو ماجرا چیست؟ 
 
آن مرد گفت : یکی از خواص تو که نامش را نمیدانم ؛ شبها
به خانه من می آید و به زور ، زن من را مورد آزار و اذیت
و تجاوز قرار میدهد .
سلطان گفت : اکنون کجاست؟ 
مرد گفت: شاید رفته باشد .
شاه گفت : هرگاه آمد ، مرا خبر کن ؛ و آن مرد را به نگهبان
قصر معرفی کرد و گفت : 
هر زمان این مرد ، مرا خواست ؛ به من برسانیدش
حتی اگر در نماز باشم .
 
شب بعد ؛
باز همان متجاوز به خانه آن مرد بینوا رفت ؛ مرد مظلوم
به سرای سلطان شتافت .
 
یعقوب لیث سیستانی؛ با شمشیر برهنه به راه افتاد ،
در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید ؛ 
دستور داد تا چراغها و آتشدانها را خاموش کنند
آنگاه ظالم را با شمشیر کشت . 
پس از آن دستور داد تا چراغ افروزند و در صورت
کشته نگریست ؛
پس ؛ در دم سر به سجده نهاد ،
 
آنگاه صاحب خانه را گفت قدری نان بیاورید
که بسیار گرسنه ام . 
صاحبخانه گفت : پادشاهی چون تو ؛ چگونه به نان
درویشی چون من قناعت توان کردن؟
شاه گفت: هر چه هست ؛ بیاور .
مرد پاره ای نان آورد و از شاه سبب خاموش و روشن کردن
چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید ؛
 
 سلطان در جواب گفت:
آن شب که از ماجرای تو آگاه شدم ؛ با خود اندیشیدم در زمان 
سلطنت من ؛ کسی جرأت این کار را ندارد مگر یکی از
" فرزندانم " پس گفتم چراغ را خاموش کن تا " محبت پدری "
مانع اجرای عدالت نشود ؛
چراغ که روشن شد ؛ دیدم بیگانه است ؛
پس سجده شکر گذاشتم . 
اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن لحظه که از چنین ظلمی
در سرزمین خود آگاه شدم؛ با پروردگار خود پیمان بستم لب به آب
و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم .
اکنون از آن ساعت تا به حال چیزی نخورده ام. 
 
 گر به دولت برسی ؛ مست نگردی ؛ مردی
 گر به ذلت برسی ؛ پست نگردی ؛ مردی


[ یکشنبه 16 دی 1397 ] [ 04:11 ب.ظ ] [ میثم نامداری ]

تجربه

روزی پسر جوانی در حال عبور از مزرعه ای بود.دختری به
همراه پدرش در آن مزرعه مشغول کار بودند.پسر با دیدن آن
دختر عاشق او می شود وبرای خاستگاری از دختر جلو می رود. 
پدر دختر وقتی تقاضای پسر را می شنود کمی فکر می کند و
می گوید:من شرطی دارم.آیا آن را قبول می کنی؟ 
پسر:هرچه باشد قبول می کنم. 
پدر:من سه گاو را یکی یکی رها می کنم.تو باید دم یکی
از آنها را بگیری. 
پسر که شگفت زده شده بود با خیال  اینکه شرط آسانی
است بلافاصله قبول کرد. 
گاو اول رها شد،گاوی بزرگ وخشمگین.پسر کمی ترسید وعقب
رفت وبا خود فکر کرد هنوز دو گاو دیگر مانده.پس اجازه داد
گاو اول برود. 
گاو دوم رها شد.این بار هم گاوی خشمگین بود.اما کوچکتر از
اولی.پس پسر با خود فکر کرد گاو سوم را حتما می گیرد چون
به احتمال زیاد کوچکتر وضعیف تر خواهد بود. 
گاو سوم رها شد.گاوی کوچک ولاغر.پسر بسیار خوشحال وشادمانه
به طرف گاو رفت تا دمش را بگیرذ.اما گاو دم نداشت!! 
آری فرصت های زندگی این چنین می گذرند...


[ یکشنبه 16 دی 1397 ] [ 04:10 ب.ظ ] [ میثم نامداری ]

حرف حساب

از حکیمی پرسیدند:
چرا از کسی که اذیتت می کند انتقام نمی گیری؟
با خنده جواب داد:
آیا حکیمانه است سگی را که گازت گرفته را گاز بگیری .
 
میان پرواز تا پرتاب تفاوت از زمین تا آسمان است .
پرواز که کنی، 
آنجا میرسی که خودت می خواهی .
 
پرتابت که کنند ، 
آنجا می روی که آنان می خواهند .
 
پس پرواز را بیاموز...!!!
پرنده ای که "پرواز" بلد نیست،
به "قفس" میگوید....
"تقدیر"


[ یکشنبه 16 دی 1397 ] [ 04:06 ب.ظ ] [ میثم نامداری ]

خدا چه بخواهد



[ یکشنبه 16 دی 1397 ] [ 04:04 ب.ظ ] [ میثم نامداری ]

ابر شعر

روزی به رهی مرا گذر بود
خوابیده به ره جناب خر بود
از خر تو نگو که چون گهر بود
چون صاحب دانش و هنر بود
گفتم که جناب در چه حالی؟
فرمود که وضع باشد عالی
گفتم که بیا خری رها کن
آدم شو و بعد از این صفاکن
گفتا که برو مرا رها کن
زخم تن خویش را دوا کن
خر صاحب عقل و هوش باشد
دور از عمل وحوش باشد
نه ظلم به دیگری نمودیم
نه اهل ریا و مکر بودیم
راضی چو به رزق خویش بودیم
از سفرۀ کس نان نه ربودیم
دیدی تو خری کشد خری را؟
یا آنکه برد ز تن سری را؟
دیدی تو خری که کم فروشد ؟
یا بهر فریب خلق کوشد ؟
دیدی تو خری که رشوه خوار است؟
یا بر خر دیگری سوار است؟
دیدی تو خری شکسته پیمان؟
یا آنکه ز دیگری برد نان؟
دیدی تو خری حریف جوید؟
یا مرده و زنده باد گوید؟
دیدی تو خری که در زمانه
خرهای دیگر پیش روانه؟
یا آنکه خری ز روی تزویر
خرهای دیگر کشد به زنجیر؟
هرگز تو شنیده ای که یک خر
با زور و فریب گشته سرور؟
خر دور ز قیل و قال باشد
نارو زدنش محال باشد
خر معدن معرفت کمال است
غیر از خریت ز خر محال است
تزویر و ریا و مکر و حیله
منسوخ شدست در طویله
دیدم سخنش همه متین است
فرمایش او همه یقین است
گفتم که ز آدمی سری تو
هرچند به دید ما خری تو
بنشستم و آرزو نمودم
بر خالق خویش رو نمودم


[ یکشنبه 16 دی 1397 ] [ 04:03 ب.ظ ] [ میثم نامداری ]

قبل مبارزه نبازیم

یکی ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ  ﺩﻩ  ﺑﻪ اسم   مش مراد   به ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺷﺐ ﺍﺯ ﻗﻀﺎ
ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ، ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ
ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ ﻭ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ
ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ...
ﭘﺲ ﺍﺯ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﺩﻩ، ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﺵ ﺍﺯ ﺑﺎﻻﯼ ﺑﺎﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:
"ﺁﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻡ، ﻣﺶ مراد ﯾﮏ ﺷﯿﺮ ﺷﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ !"
ﻣﺶ مراد با ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﺳﻢ ﺷﯿﺮ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﻭ ﻏﺶ ﮐﺮﺩ! ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ
ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺷﺪﻩ ﺷﯿﺮ ﺑﻮﺩﻩ!
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺳﮓ ﻗﺪﯾﻤﯽ شعبون كد خدا ﺍﺳﺖ
ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻭﻝ ﻏﺶ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺯﯾﺎﺩ ﺧﻮﺭﺍﮎ ﺷﯿﺮ ﻣﯽﺷﺪ .
 
ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺳﻢ ﯾﮏ "ﻣﺸﮑﻞ" ﺑﺘﺮﺳﯿﺪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ
ﺑﺎ ﺁﻥ ﺑﺠﻨﮕﯿﺪ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭﺗﺎﻥ ﻣﯽﺁﻭﺭﺩ...
تو زندگی مشكل وجود نداره همه چیز مسئله است و قابل حل.
 
مشکل کوچک یا بزرگ نداریم
بلکه انسان بزرگ یا کوچک داریم.


[ یکشنبه 16 دی 1397 ] [ 04:00 ب.ظ ] [ میثم نامداری ]

سکوت



[ یکشنبه 16 دی 1397 ] [ 03:59 ب.ظ ] [ میثم نامداری ]

ناب ناب ناب



[ یکشنبه 16 دی 1397 ] [ 03:56 ب.ظ ] [ میثم نامداری ]

ابر جمله

بعضی ها در زمان های خالی شون با 

شما صحبت می کنند،

بعضی ها زمانشون رو خالی می کنند

تا با شما صحبت کنند،

تفاوتش را بفهمیم..



[ یکشنبه 16 دی 1397 ] [ 03:54 ب.ظ ] [ میثم نامداری ]

حرف حساب

روزی روزگاری در روستایی در هند مردی به روستایی‌ها

اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد ،

روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون

به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند

 

و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن

تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند به همین خاطر مرد

این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت

با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی

باز هم کمتر و کمتر شد تا روستاییان دست از کار کشیدند و

برای کشاورزی سراغ کشت زارهایشان رفتند

این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون ها آن قدر کم شد

که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد

این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 60 دلار خواهد داد

ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش

محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت :

این همه میمون در قفس را ببینید!

من آنها را به 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت

مرد آنها را به 60 دلار به او بفروشید روستایی‌ها که [ احتمالا مثل شما ] وسوسه

شده بودند پول‌هایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند

البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و

تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون …



[ یکشنبه 16 دی 1397 ] [ 03:53 ب.ظ ] [ میثم نامداری ]

تقدیم به استاد عزیزم آقای شاه حسینلو

ﺩﺭﺧﺘﻬﺎ ﻣﯿﻤﯿﺮﻧﺪ؛
ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﻋﺼﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺩﺳﺘﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ؛
ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺗﺒﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﺑﺮ ﻧﺴﻞ ﺧﻮﯾﺶ ؛
ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻥ ﺗﺒﺎﺭ ﺧﻮﺩ
ﻭ .......
ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻌﻠﯿﻢ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﻫﺎ .
ﺷﻤﺎ ﺍﮔﺮ ﺩﺭﺧﺖ ﺑﻮﺩﯾﺪ ﺍﺯ ﮐﺪﺍﻡ ﺟﻨﺲ ﺑﻮﺩﯾﺪ؟؟
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭼﻪ ﻗﯿﺎﻓﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ
ﺍﯼ ﻭ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺷﺮﺍﯾﻄﯽ ﺑﺪﻧﯿﺎ ﺑﯿﺎﯾﺪ
ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭﺍ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰﺵ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﯾﺎ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻧﮑﻨﯿﻢ ....
ﺩﺭ ﺑﺎﺭﻩ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﮑﻨﯿﻢ ...
ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻣﺪﯾﺮ ، ﻣﻬﻨﺪﺱ ، ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﯽ
ﮔﺬﺍﺭﯾﻢ
ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺑﻪ ﯾﮏ ﮐﺎﺭﮔﺮ ، ﺭﻓﺘﮕﺮ ، ﻣﺴﺘﺨﺪﻡ ﻫﻢ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ
ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ .
 ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺮﺗﺮ ﻧﺒﯿﻨﯿﻢ ...
ﺧﺎﮐﯽ ﺑﺎﺷﯿﻢ ،
ﻣﺎ ﻭﺟﻮﺩﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﮔﻞ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩ .....
ﭘﺲ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺎﮐﯽ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺗﺎ ﺑﻮﯼ ﻧﺎﺏ ﺁﺩﻣﯿﺰﺍﺩ ﺑﺪﻫﯿﻢ ....
ﺻﻮﺭﺕ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﭘﯿﺮ ....
ﭘﻮﺳﺖ ﺧﻮﺏ ﺭﻭﺯﯼ ﭼﺮﻭﮎ ...
ﺍﻧﺪﺍﻡ ﺧﻮﺏ ﺭﻭﺯﯼ ﺧﻤﯿﺪﻩ ....
ﻣﻮﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﺳﻔﯿﺪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ .
ﺗﻨﻬﺎ ﻗﻠﺐ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ .


[ سه شنبه 1 خرداد 1397 ] [ 05:11 ب.ظ ] [ میثم نامداری ]

حرف حساب

روزی دزدی از مارگیری مارقیمتی اش را دزدید
 اما آن دزد براثر گزش مار كشته شد. 
 
مارگیر آن كشته را دید و وقتی که فهمید از مار او كشته شده است گفت: 
من دعا میكردم كه دزد را پیدا كنم و مارم را پس بگیرم. 
خوب شد که دعایم مستجاب 
نشد و گرنه مار مرا گزیده بود. 
 
خداوند میفرماید: 
ای بسا چیزها كه نا گوار میشمرید، ولی برای شما خیراست 
و ای بسا چیزهایی كه گوارا میشمرید ولی برای شما زیانبار است
 و خداوند به مصالح امور آگاه است و شما ناآگاهید
سوره بقره
آیه ۲۱۶
 
شکر حق را کان دعا، مردود شد
من زیان پنداشتم، آن سود شد
 
بس دعاها ،کان زیانست و هلاک
وز کَرَم می‌نشنوَد یزدان پاک
 
#مولانا


[ سه شنبه 1 خرداد 1397 ] [ 05:09 ب.ظ ] [ میثم نامداری ]

متن ناب

سلیمان (ع) روزی نشسته بود و ندیمی با وی ، ملک الموت

( عزرائیل ) در آمد و تیز در روی آن ندیم می نگریست ،
پس چون عزرائیل بیرون شد ، آن ندیم از سلیمان پرسید که

این چه کسی بود که چنین تیز در من می نگریست ؟
سلیمان گفت : " ملک الموت بود "
ندیم ترسید ، از سلیمان خواست که به باد فرمان دهد تا وی را به

سرزمین هندوستان برد تا شاید از اجل گریخته باشد ،
سلیمان باد را فرمان داد تا ندیم را به هندوستان برد ،
پس در همان ساعت ملک الموت باز آمد ، سلیمان از وی پرسید

که آن تیز نگریستن تو در آن ندیم ما ، برای چه بود ؟
عزرائیل گفت : " عجبم آمد ، مرا فرموده بودند تا جان وی را همین ساعت

در زمین هندوستان قبض کنم ، در حالی که مسافت بسیار دیدم ،
میان این مرد و آن سرزمین ، پس تعجب کردم ! "



[ سه شنبه 1 خرداد 1397 ] [ 05:07 ب.ظ ] [ میثم نامداری ]